آفیش
 
قالب وبلاگ
نفس بکِش،بذار یه بارِ دیگه...عطرِ نفسهات تَنمو بگیره

می‌نویسم به یاد تو ...
به یاد چشمهای پیر و کم سو اما مهربانت...
به یاد قصه هایی که با آنها بزرگ شدم...
به یاد بوسه‌هایی که هنگام دیدار بر پیشانیم میزدی ...
می‌نویسم برای لبخندهایی که هیچ گاه از ذهنم پاک نمی‌شود و برای دلسوزی‌های مادرانه‌ات...
می‌نویسم از صبوری و مظلومیتت...
مادربزرگ عزیزم رفتی و ما ماندیم در ناباوری رفتنت ...
باور ندارم آخرین دیدارمان را که چه معصومانه خوابیده بودی و من در خواب با چشمانی اشک آلود خداحافظی کردم.
نمیدانم شاید فهمیده بودم که این آخرین وداع من با توست.
باور ندارم که رفته ای مادربزرگ مهربانم...
هنوز هیچ کداممان باور نداریم جای خالی ات را ...
و امیدواریم که باز وقتی به خانه‌ات می‌آییم تو راببینیم و صدایت را بشنویم...
باور ندارم ...
این روزها به خودم می‌گویم که چقدر زود دیر شد ...

مادر بزرگ برایمان دعا کن ...
از خدا بخواه به ما صبر بدهد ...
صبری که تحمل کنیم نبودن و ندیدنت را ...


[ جمعه ۱٠ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ] [ معصومه رشیدی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

نويسندگان
صفحات اختصاصی

آرشيو مطالب
امکانات وب